۱۳۹۴ شهریور ۲۵, چهارشنبه

در رثای لنین برتولت برشت مترجم شهاب برهان





در رثای لنین
برتولت برشت
مترجم : شهاب برهان


می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم. 
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ ! استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است.
*

وقتی یک مرد خوب می خواهد ترک مان کند
چگونه می توان باز اش داشت؟
به او بگوئید وجود اش چرا لازم است
این نگه اش میدارد.
*
چه چیزی می توانست لنین را نگهدارد؟
*
آن سرباز فکر می کرد 
اگر او بشنود که استثمارگران می آیند
حتا اگر بیمار باشد برمیخاست
شاید با چوب زیر بغل خواهد آمد
شاید روی بازوان کسی
اما به هر حال برخواهد خاست
و خواهد آمد
تا علیه استثمارگران مبارزه کند.
*
سرباز این را می دانست که لنین 
سرتاسر عمر اش را با استثمارگران مبارزه کرده بود.
*
این سرباز هنگامی که به فتح کاخ زمستانی کمک کرده بود
میخواست به خانه برگردد
زیرا که دیگر
زمین های اربابان تقسیم شده بودند
اما لنین به او گفته بود: کجا می روی؟ بمان!
هنوز استثمارگران دیگری هستند
و مادام که استثمار وجود دارد
باید با آن مبارزه کرد
مادام که استثمار برایت هست 
باید با آن بجنگی.
*
ضعیفان مبارزه نمی کنند
قوی ترها شاید ساعتی،
و آن ها که باز هم قوی ترند
سال های طولانی مبارزه می کنند
ولی قوی ترین ها به درازای عمر خود مبارزه می کنند.
وجود اینان
چشمپوشی ناپذیر است.
*
وقتی که ظلم انباشته می شود
بسیاری مأیوس می شوند
اما شهامت او رشد می کند
او سازمان می دهد مبارزه اش را
بخاطر چای و دستمزد
و بخاطر
قدرت در حکومت
او از ثروت می پرسد: از کجا آمده ای؟
او از عقاید می پرسد: در خدمت که هستید؟
هر کجا سکوت هست، او حرف می زند
و هر کجا ظلم بیداد می کند و سخن از سرنوشت است
او نام مسئولین را فاش می کند.
وقتی بر سر میز می نشیند
نارضایتی است که می نشیند
غذا بد می شود
و فضا تنگ و تار می شود.
هر کجا تبعید اش کند
عصیان به آنجا می رود
و در جائی که از آن تبعید شده است
نا آرامی برجای می ماند.
*
زمانی که لنین مُرد و دیگر غایب بود
پیروزی به دست آمده بود
اما کشور هنوز ویران بود
توده ها از بند رسته بودند اما 
راه هنوز در تاریکی بود.
وقتی لنین مُرد
سربازان روی سکوها نشستند و گریستند
و کارگران از پای ماشین ها دویدند و مشت هایشان را تکان دادند.
*
وقتی لنین رفت
مثل این بود که درخت به برگ هایش بگوید: من رفتم!
*
از آن زمان پانزده سال می گذرد
یک ششم زمین از استثمار رهیده است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر