دخترک و چریک مخفی
ابوالفضل محققی
یک ظهر گرم از پنجره به آخرین قسمت حیاط خیره شده است . درست همان جا که برگ های تاک مو روی خرند چوبی پخش شده اند. آفتاب از لابلای برگ ها عبور می کند سایه روشن ها ی رقصان بر دیوار وحوض کوچک زیر آن حسی عجیب را در او زنده می سازد. حسی رخوت انگیز که گاه میل به خوابی آرام دارد و گاه غرق شدن در رویاهای دور دست . تلاش می کند تمامی جا هائی که این حس را داشته به خاطر آورد. سایه روشن های عبور کرده از برگ های گل های آفتاب گردان ودو کودک که زیر ساقه های آن سخت گرم بازیند و باغچه کوچک چونان جنگلی بزرگ به نظر می رسد، همراه حس غریبی که هنوز بعد از ده ها سال لذت آن لحظات را در او زنده می کند .آن دخترک کوچک همسایه حال کجاست؟